درگیر و گیج شده ام
معلق مانده ام بین بودنت و نبودنت
انتخاب با من است
اما درون من ... پذیرای دو گانگیست
داستان عقل و دل
عشق و ..."بی خیالی"
منتظر مانده ام ببینم کدام برنده خواهد شد
نخواه از من که دست به کار شوم
مطمئن باش که این روزها در من
خودم حرف آخر را می زند.
کاش درد آن روز های بی تو سر کردن
زیبا تر از عاشقانه های پنهانی مان بود
پ.ن: برام دعا کنید...همین امروز(ها) موقع تصمیم گرفتنه.باید خلاص بشم/
(بعضیا ازم پرسیده بودند که شاه یعنی چی.برای اون دوستان بگم که می شه شعر این هفته)
شاه:
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی.../
حافظ
شاه 2:
My hands, they're strong
but my knees were far too weak
to stand in your arms
without falling to your feet
/Adele-Set Fire To The Rain/
سالها پیش
پیش تر از من و یا حتی "تو"
پیر زنی بود
پیر تر از حافظ شیراز
و خمیده تر از رومی بلخی
و پاک تر از پرده های اتاق مادربزگ هایمان
زنی که تمام دخترانگی اش را
زیر مشت های بی رحم یک مرد
یک نامرد، هدر داده بود
با فرزاندانی که او را به دست
قاصدک ها بی شرم سپرده بودند
دور آن خانه سیاه
نرده هایی بود
با درخت های بلند
که مانع از ورود "هرچه" نور بود...می شد.
پیر زن هیچ وقت نمی فهمید
که کبودی آسمان زندگیش
از مشت و لگد های خداوند است
یا نا/مرد خانه اش ؟
پیر زن 9 سالی بیشتر نداشت
تمام این سال ها... در خاطرات خوب قدیم هایش
زندگی می کرد. همان 9 سال شیرین دختر بودنش
همان زمان ها که از درد حاملگی، بوی پیاز،
یا لباس های کثیف مرد خبری نبود.
بیاید دعا کنیم.نه تنها برای کارتون خواب های شهر، مرد/نامردان بی کار
و نه حتی برای بیماران
برای آن دخترک هایی که هنوز هم مجبور به قبول هم خوابه ای هستند ، که هیچ میلی به بودنش ندارند.
در سرزمینی که مداد ها شکسته می شوند،
ساکت کردن دختر 9 ساله ای که در دورترین دهکده های این خاک زندگی می کند، کار حضرت فیل نخواهد بود. شغال ها پیش پیش این وضیفه را بر عهده خواهند گرفت.
شاه:
I feel like our world's been infected
And somehow you left me neglected
We've found our lives been changed
Babe, you lost me
/Christina Aguilera/
دل من چه جور آمد؟
دست تویی که به روی من سیاه رو دراز بود را پس بزنم
من که خوب دیده بودم سراپای خاکی ات را
کفش های پاره و لباس نخ به نخ شده ات را
چشم دل من کجا بود
چرا از کنارت رد می شدم
بی آنکه برای یک لحظه
خودم را جای تو بگذارم؟
وای بر من که ندید
نشنید تو را
منی که نپرسید از خود
تو کجای این شهر بزرگ
ظلمت شب را به عدالت روز، گره می زنی
. . .
نامربوط نوشت: دارم بعد یک ماه و اندی می نویسم / وای بر قلمت میم نون! دارم با اینجا خو می کنم و دارم وابسته می شم به آسمونش."شکر خدا" حس می کنم غم ندارم./حداقل در حال حاظر/
شاه:
یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچه شم باز تو این سن و سال
یه مدت جدا شم ازین حس و حال
یه مدت جدا شم ازین حس و حال
/خواننده: عرفان سلیمی/
یلدای من تویی
که درازای گیسوان مشکین-ات
به روی سیاهی شب قد الم می کند
تویی که ناردانه ی میز دیگان منی
هر آن یلدای شبی که سفیدی هندوانه ها
مرا ز شور هستی محروم می کند.
آجیل بخواهم از برای چه؟
وقتی دو چشم تو جواب همه ی
دانه های شبانگاه میلاد را می دهند.
تو بنشین به حضور خاطرات من
تا مهر دی ماه ز غرور پاییر نشکند
مربوط نوشت 1:
دیگان= شب یلدا در ایران باستان
Deygaan =
مربوط نوشت 2: تقدیم به بهترین همدم و رفیقم در روز های سختی
مربوط نوشت 3: شب یلدای همه ایرانیان مبارک و خجسته
همچنین ایام کریستمس و هانوکا را به مسیحیان و یهودیان عزیز تبریک می گم.
یک روز می آید
که من دوباره سر همان میز می نشینم.
مهم نیست که تو باشی یا نه
بستنی سه اسکوپی تو را بخورم یا آب پرتقال تلخ خودم را
مهم آن است که دوباره کسی از کنار میز من رد می شود و
من قلمم را زمین می گذارم. نیم نگاهی به او می اندازم
و انگار که متوجه نگاه من شده باشد بر می گردد و
خلاصه داستان این باشد که دست آخر او میز را حساب می کند /!/
بوی نرگس ها که اتاق را پر می کنند
چشمهایم به رسم عادت
خیس می شوند
تو می فهمی
تو رنج پنهان چشمهایم را می خوانی
بگو که هنوز هم به یاد من نرگس سفید می خری
بگو هنوز هم زیر برف تنها با یاد من قدم می زنی
لب بگشای رفیق قدیمی
بگو که من نیاز دارم
نه به تو...
اصلا...
من فقط نیاز دارم دیده شوم
دیگر فرد ملاک دل من نخواهد شد
وقتی که عاشقی با چشمهای گیرا،
نادر است.
چشمهای تو
همان دو یاقوت کبود
همان دو که شهره شهر آرزو هایم بودند
باز هم زیر نور ماه...شبانگاه که شد
مرا فریب دادند
چه احساس قشنگی بود
تو را داشتن
و اینکه تو داشتی به من نگاه می کردی
اما ای آه
که من کور بود
نمی دید سیاهی شب را
عظمت آسمان را در برار یک قرص، ماه کوچک
یک کور سوی نور
نمی دید که تو
بودنت
و دیدنت
گویا غیر ممکن است ...
_________________________________
نامربوط نوشت: یک سال دیگه هم از من گذشت.
تولدم مبارک !(28 مهر)
شاه:
دوست دارم ولی چرا نمی تونم ثابت کنم
لالایی می خونم ولی نمی تونم خوابت کنم
دوست داشتن منو چرا نمی تونی باور کنی
آتیش این عشقو شاید دوست داری خاکستر کنی
همه لعنت خدا بر تو باد
تویی که تمام تمام منی
تو...همانی که اولین نفست
طوفان ویرانی حضورم بود
هر شبی را که نیستی
با هزار حسرت زیر لحاف
مدفون می کنم
من میان چشمهایت
و لحظه عمیق نگاهمان گیر می کنم.
باورم را گم می کنم
و تو
به ناگاه می شوی خدای من
تو بلد بودی
هر آنی را که هر مردی از جهان غیب
می داند
اینکه دل حوا به هوای آدمها
بدجور می لرزد
مربوط نوشت: دوستای خوبم ازتون می خوام من رو ببخشید.لطفا ادامه مطلب
روبخونید...این حداقل کاریه که می تونم بکنم.
نامربوط نوشت1:
دوستای خوبم جا نماز رسید...غافلگیرم کردن خیلی شب پیش.اون شب خیلی
خوشحال شدم خیلی....و اینکه نماز رو هم شروع کردم...
نامربوط نوشت 2:
خدایا ای کاش...ای کاش "همونی که خودت خوب می دونی..."
شاه :
عادت یا عشق نمی دونم/ نمی تونم نبینمت
نمی تونم حتی یه شب /به تنهایی بسپرمت
عادت یا عشق فقط بدون/ مثل نفس دوست دارم
خودم اگه از یاد برم /تورو به خاطر میارم
اجرا از کسرا احمدی-ساده بگم
ادامه مطلب
تو را کجا می توان پیدا کرد
با کدام نشان و نشانی ...
تا چه زمان انتظار تو را باید...
اصلا مرا را از با تو بودن چه سهمی ست؟
سالهاست هزاران سوال
گاه و بی گاه ذهن خرامال مرا مشغول می کند
در حالی که حتی به زندگی ام پای هم نگذاشته ای
اما تو بگو...که پس از همه این انتظار ها
آیا هنوز هم امید داشتن،برای من خسته جایز است؟
و اینکه چه کسی قرار است
تو را به چشم های خیس من هدیه کند؟
...
راستی اصلا کسی سراغ تو را دارد؟
مربوط نوشت:اینو با تمام وجودم تقدیم می کنم به عزیز ترین همراه و دوستم که بهترین
هدیه ی زندگی ام بوده و هست.تنها از خدا می خوام سهمشو بهش برسونه...
نامربوط نوشت1:چقدر حسی می کنی زنده ای و ارزش داری هنوز وقتی برادرت با وحود اینکه بقیه فکر می کنن گذاشتن تو توی یه مدرسه ای یه مشکلاتی می سازه جلوی بابات می ایسته و می گه: به جهنم من نمی خوام 5 سال دیگه سیتیزن بشم...فقط نگار رو بذارین یه مدرسه دیگه.نمی خوام دپرس بشه.
نامربوط نوشت 2: خدایا می خوام یه تصمیم بگیرم...خودت بهم یه جوری نشون بده کدوم راه درست تره.
شاه:
نیمه گمشده من چه کسی می تونه باشه؟
مثه روح تشنه من همیشه دیوونه باشه
کسی که هر کلامش شروعی تازه باشه
غم و تنهایی ما به یک اندازه باشه
/اجرا از گوگوش/
یکی یکی باید جدا کرد
گلابی ها را
خراب بودنشان با من نیست
خسته شده ام از مسئول بودن
یکی نیست بگوید به من چه که دیگری
با من حال نمی کند.
یا اینکه من چرا اینقدر ساکت شده ام
آنقدر سبک شده ام که وزن یک گلابی هم رویم سنگینی می کند.
سنگینی مسئولیت های این ز ن د گ ی را باید گردن کسی دیگری انداخت
کسی که توانش را داشته باشد

مربوط نوشت:عکس از آقای میلاد قطبی
نامربوط نوشت: بچه ها برای دوستم دعا کنید یه عمل حساس داره روی مهره های کمرش...فکر فلج شدنش دیوونم می کنه...خدا به همراهش
شاه:
پشت اون همه غروری که تو رو ازم می گیره
یه نگاه پاک و روشن می بینم که بی نظیره
/ روحین یا روهین/
شاه 2:
چشمم به رفتنت دلگیرم از خودم
فرصت نشد بگم من عاشقت شدم...
/احسان خلقی/

نیمه شب نشستم توی هال...نه حال دارم و نه کاری با حال دارم...
عین پبرزنا دارم تو گذشته قشنگی که داشتم زندگی می کنم.
انگار نمی خوام ازین رویا بیام بیرون که بابا نگار ....
اون روزای قشنگ تموم شدن.بلند شو از خواب.تو هرچی زور بزنی هم بر نمی گردن.
دیگه دنبال خدا هم نمی گردم.
مامانم همیشه قربون صدقه قد و بالام می رفت.
می گفت چه قد رعنایی.چه دستای ظریف و کشیده ای...
اما حالا که دستمو دراز می کنم ...هرچی پله و نیم پله می ذارم زیر پام.می بینم نه...
من کوتاه تر ازین حرفام.
خدایا قبول...تو بلند...تو بزرگ
یه ذره با ما کوتاه بیا...
به خدا دیگه جون تو تنم نیست.
مربوط نوشت: عکس از آقای میلاد خان
نامربوط نوشت: هنوزم از پرنیان سرد بی خبرم.
نامربوط نوشت 2: تو وبلاگ آقای نویسنده که می رم خیلی آرامش می گیرم.به خاطر آرامشی که به من و خیلی ها می دی...ممنون.
پنچره خاک گرفته اتاقم را باز نکنم بهتر است.
و حتی اگر پرده را کنار نزنم.
چرا که دیگر هیچ نوع حیاطی با هیچ نوع ت یا طایی در آخر ، چشم های مرده ی دختر
15 ساله ای که تازه یاد گرفته است داد بزند را خریدار نیست
دختری که اینروز ها با خودش فکر می کند که چه لذت آرامی را پدرش با دود سیگار
مهمان جامه اش می کند....مهمان تنش
و که شاید این مهمان بخواهد چند روزی...ساعتی و حتی سالی مهمان نفس های
دخترک هم باشد اما نه....نه ازین بابت که مادر می گوید عیب است و این یعنی نگار
ساکت باش.
همیشه همینطور بوده است و به نظر می رسد قرار است همینگونه هم بماند.تا زمانی
که خوب و بد ما را زن و مردی تایین می کنند که کلام مشتشان این است:
ما صلاح تو را می خواهیم
نامربوط نوشت: امشب واقعا دیگه کشش ندارم.فردا صبح میام بهتون سر بزنم.دیگه
سعی می کنم زود زود بیام.مدرسه ام تموم شد.
شاه( شعر این هفته) 1:
حس و حالم خوش نیست
همه چی داغونه
یکی باید باشه
تورو برگردونه
گم و گورم دورم
گیج و ویجم خستم
بسکه پای پلکمو به دل در بستم
/امیر عباس/
شاه 2:
منو ازین عذاب رها نمی کنی
کنارمی به من نگاه نمی کنی
تمام قلب تو به من نمی رسه
همین که فکرمی برای من بسه
/اجسان خواجه امیری/
به همه ی عالم و آدم مربوط نوشت:وای خدا....الآن رفتم وبلاگ پرنیان سرد.دیدم
بستست....کسی ازش خبری داره...اینم بستن...اینم....
غیر ممکن شده است
سکوت برای منی که چشم دارم.
گوش دارم
منی که می بیند
مرگ هایی را
که نمی شود دست تقدیر انداخت.
هاله ی امید را زیر خاک این کشور دفن می کنند و می گویند:
دم نزنید...
خدایا...تا کی عذر بی جا دارند؟؟تا کی از ما باور دروغ می خواهند...
نامربوط نوشت ١:سیاسی نشدم.اما نمی شه آدم بود و دید و ساکت موند.
نامربوط نوشت ٢:
آیینه ی قدیمی اونور جاده ها موند
رنگ حقیقی من رو تن آینه جا موند
طنین خنده هامو شهر غریبه دزدید
قصه ی کودکی هام به فصل غربت رسید
/شهرزاد سپانلو/
پشت این همه محکم بودنها و بی نیازی ها
حسی هست که جرأت گفتنش با من نیست
نگاهی هست که در ذهن بیخیال من گاه جان میگیرد
و آغوشی که برای لحظهای لبخند بر لبهای من مینشاند
شاید دلیل این لبخندهای چشم بسته یک نفر باشد که من در خود کشته باشممش
اما او لجوجانه پا به پای من کوچهٔ تنهأییم را طی میکند
تا که شاید ته کوچه در تاریکی و سردی وجودم،
درست همان زمانی که از درون میجوشم و میخواهم زمین و زمان را به آتش بکشم،
وجود مرا تسخیر کند
و من یک لحظه از زیر زبانم در برود و بگویم:
کاش اینجا بودی...
لٔپ کلام همان یاد و خاطرات و دلتنگی خودمان است، اما کمی تردید گوشهٔ ذهنم عرض اندام میکند...
نامربوط نوشت:خیلی شرمندم ازین تاخیر ها.همین روزا کامل به همه شما دوستای عزیز که با وجود بی معرفتی من هنوزم حالی از میم نون می پرسید سر می زنم.
قهوه روی میز
کتاب های به هم ریخته
و اتاقی که بوی گند سیگارش حالم را به هم می زند.
روزمرگی که به قلم و دفتر من هم رحم نمی کند.
ماهی مرده ای که خودش هم نمی داند باید روی آب بماند یا زیر
و اما پرنده ای که لابه لای دود سیگار برای خودش جولان می دهد
فلانی می گوید سخت نگیر رفیق
همین پرنده ها هم نباشند که زندگی از اینی که هست هم بی معنا تر می شود
بگذار برای خودش پرسه بزند
باشد....جای مرا تنگ نکند...من با او کاری ندارم
اصولا ....من با هیچکس کاری ندارم
کاش اتاقی بود برای حنجره ناتوان من
تا همین ته صدای بغض آلود را در خودش محو کند
.انگار زیر لحاف مچاله شدن هم دیگر جوابگوی این همه هق هق،
این همه درد بی درمان نیست.
هرچه فکر می کنم نمی فهمم خطای من چه بود
که نیمکت کناری ام خالی ماند....
نامربوط نوشت ١:دوستان عزیز و خیلی باهوش!من اصلا خودم به مخم خطور نکرده بود که میم نون می تونه مرد نامرد باشه! اما میم نون-ی که اسمم هست یعنی میم+نون=من!
نامربوط نوشت ٢:دلم می خواد برم کافه ایرانی و به دود سیگار آدمای خسته نگاه کنم.
میم ...اما نه مثل مهر
نه مثل محبت
و نه حتی مثل مادر
میم مثل مرد.چیزی که تو نیستی،نبودی و گمان هم نمی کنم بشوی.
تو چیز دیگری بودی.
چیزی که با نون شروع می شد و گرچه اندک شباهتی هم به مرد داشت اما نامردی
را بهتر بلد بود.
مثل چیزی که بقیه داشتند و من نداشتم.مثل تکیه گاهی که پناه تمام درد ها باشد.
نامربوط نوشت:دعا کنین ازین لس آنجلس لعنتی برم بیرون....
شاعرانه ها برای اولین بار زیبا هستند.
نگاه پنهانی و شرمگین از پشت پنجره اتاق مادر بزرگ.
دست در دست تو زیر باران قدم زدن ها.
قرار های پشت پارک ساعت ۵ بعد از ظهر...
اما خوب است بدانی بعد از مدتها حال که دیگر هیچکدام را ندارم با دومین بار ها هم
کنار می آیم.
همین روز هاست که با بلند گو و وانت توی کوچه پس کوچه های عاشقی بوق بزنم
و بگویم:بوسه دست دوم خریداریم...!
الهی!
امیدوارم امسال سالی باشه سر شار از شادی و موفقیت و سلامتی برای خانواده عزیزم و دوستای گلمممممم(که همی شماها هم شاملشین ۱۰۰ درصددددد)خیلی باید منو ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام چند وقته.به خدا خیلی در گیرم اینروزا!اما قول می دم زود زود بیام و به همتون سر بزنم.
نوروز ۱۳۹۰ مبارک
اینروزا که بوی عید میاد کم کم....دلم هوای تهران می کنه.هوای اینکه شب عید تا دیر وقت تو خیابون ولیعصر راه برم و توی شلوغی و داد و بیداد مردم فقط یه دونه...یه دونه شیرینی دانمارکی از شیرینی لادن و یه شیرکاکائو روزانه بگیرم و برم تا زیر پل...
توی راه یه دل سیر گریه کنم و مردم بهم مثل دیوونه ها نگاه کنن...کی به کیه...دیوونگیم عالمی داره واسه خودش
بعدم برگردم برم طرف ایستگاه تاکسی و نه...اول یه سر برم کتابخونه فردوسی بپرسم آقا ببخشید کتاب رنج همبستگی هنوز نیومده...؟
اونم عینکشو دراره و با نگرانی بپرسه:خانوم شما حالتون خوبه؟
تا که منم فکر کنم مهمم برای یکی
بعد هم مثل همیشه سرمو بندازم پایین و بگم:آره...خوب خوب...ازون خوبا که با آخرین نفس شروع می شه و با یه گاف ساده تموم
نا مربوط نوشت:به یک عمر خواب راحت نیاز دارم.یک خواب بدون ساعت کوک کرده ای در انتظار
اوضاع خانه خوب نیست
آسمان ۲ هفته ایست کما بیش دل پری دارد
بغض می شکند لامصب
غر هم ندارم بزنم.
بزرگ است دیگر
زور دارد.
آقا بالا سر تمام دنیاست.
مثل من که نیست که باید به خاطر نشنیدن سرکوفت های دیگران
سرش را بیندازد پایین،بغضش را قورت دهد و کتاب را جلوی صورتش بگیرد
حالا بین خودمان هم بماند که حروف کتاب کمی عجیب و غریب به نظر می آیند!
نا مربوط نوشت:پست بعدی دیشب نوشته شده اما جمعه پست می شه...گفتم که بدونید هوس شیرکاکائو روزانه و شیرینی لادن مربوط به دیروز و امروز و جمعه نیست.همیشگی ست!
_بابا مردم می رن بیرون که شی بشه؟؟
_می رن برای اینکه آزادیشونو بگیرن بابایی.
_از همو کارا که عربا کردن آزاد شدن؟
_آره عزیزم.
_خوب شما می گی خوبه بلن؟
_معلومه بابایی.هرکسی وظیفه داره بره که ایران آزادیشو بدست بیاره.
-بابا پس تو چلا نمی ری؟؟
_.....
------------------------------------------------------------
پ.ن:دیروز X می گفت:اینایی که می رن تو ایران تظاهرات دیوانه ان.
من:خوب پس چیکار کنن؟؟؟
اون:بشینن تو خونشون با اوضاع بسازن.
منی که انتظار می رفت مثل همیشه داد بزنم و بگم یعنی چی؟؟
ساکت شدم.
انگار یه چیزی ته دلم ازم پرسید:اون چیه که همیمشه تلخه؟؟
امروز روز عشق بود اینجا.یعنی خوب...همه جا.
می دونی چیه رفیق؟اصلا دلم نسوخت!وقتی دیگران به هم کادو وگل و عروسک و شکلات می دادن.
چون ولنتاین من دوستای گلی هستن که تو ایران دارم.اینو از صمیم قلبم می گم.
دارم یه کتابی می خونم به اسم چهار اثر از فلورانس اسکاول شین.از توپم توپ تره!
بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونید.اگر نخوندید.حالم داره بهتر و بهتر می شه.
خدایا شکرت
دلم می سوزد
برای خودم
برای همه ی خاطرات شیرینی که داشتم
برای همه دوستانی
که مثل لواشک به هم چسبیده بودند و
حالا با صدتا چسب دوقلو هم نمی شود چسباندشان.
می بینی رفیق؟؟
همه اش برباد رفت.
من...
تو...
او...
و "ما"یی که دارد کم کم از لغت نامه ها حذف می شود.
خدایا!
بی رحمانه چشمانت را به روی این رفاقت های پاک بسته ای...فقط یادت بماند که
نوبت ما هم می رسد.
پ.ن:اینروزها دارم فکر می کنم که یا من هواپیما را اشتباهی سوار شدم یا ایرانیهایی که امریکا را بهشت توصیف می کنند در دنیای دیگری سیر می کنند....
نه،اصرار اصلا نکنید!من باید بروم.بروم آنجا که در اتاقی دنج برایم یک پیانو گذاشته اند...گوشه ترین گوشه ی اتاق.با رز قرمزی رویش.نت غمگینی هم روی صندلی چوبی اش جامانده باشد...اتاق روشن باشد و بوی شب بو بدهد.منتظرم هستند آنجا...خیلی ها...گرد و خاک روی پیانو...پنجره ی باز مانده به نور خورشید...تنهایی و اشک هایی که قرار است روی گونه هایم بنشینند.
جایی برای رقصیدن انگشت هایم روی سیاهی و سفیدی ها.سیاه...سفید...سیاه...سفید...می بینی...انگار رسم است کنار هر سفیدی سیاهی هم باشد.
نت که تمام شد...کنار پیانو دراز می کشم و خواب به خواب می روم.
پ.ن:دیگه وبلاگم شده جایی برای غم هام.یعنی هروقت غم دارم میام می نویسم.
بهشت زهرا باید باشد...درست است؟گلاب را بیاورید...می خواهم شادی را همین جا دفن کنم...سنگ قبر بزرگی بگذارم و با مداد رویش بنویسم...به امید روزی که خودم از خاک بیرون بکشمت...از خاکی پاک.
گلاب رویش می ریزم و می روم....نه سر هفتش میایم...نه چهلم نه سال...بگذار همانگونه که مرا تنها گذاشت...من هم تنهایش بگذارم.
لبخندم را پرپر می کنم....کنار سنگ قبرت می ریزم.من دارم یاد می گیرم چگونه اخم کنم.بغضم را قورت بدهم و جلوی پلک زدنم را بگیرم...مبادا که اشکم سرازیر شود.
دارم یاد می گیرم که بپرسم:مرگ کجای داستان است...تا به کدامین صفحه باید ورق زد؟
من دیگر به آخر خط رسیده ام آقا.فقط منتظر نقطه هستم.بگذار و مارا رها کن....برو سرخط بعدی.این همه خط.یعنی رمان زندگی گیر همین یک جمله است؟
زندگی!تنها یک سوال دارم:تو از من چه می خواهی؟دل؟دیده؟نفس؟زجر؟...آنقدر بی رجمی که با آمدن هرروز وجودم را بیشتر طلب می کنی...دلم را دیده ام را نفسم و زحرم را.